ذبيح الله صفا

1225

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

دست و دل بايد فراخ از جود صاحب‌مال را * تنگ‌چشمى مىكند سرگشته‌تر غربال را از غزلهاى اوست : نكند خسته دلى را دل غم‌پرور ما * قيمت سنگ كسى نشكند از گوهر ما گل آميزش ما بوى جدايى ندهد * باد را دود كند گرمى خاكستر ما پيش ما سرورى روى زمين دولت نيست * دولت آنست كه در پاى تو افتد سر ما عندليبيم ولى خوى سمندر داريم * مىكند شعله هوادارى بال و پر ما از صفايى كه بود عاريتى بيزارم * نشكفد در شب مهتاب گل ساغر ما شهرت از بخت ندارد سخن ما صيدى * در شب تار نمايان نشود اختر ما * بدان شوقم هواى گرد آن سرگشتن است امشب * كه خون اشك صد پروانه‌ام بر گردنست امشب كه چون فانوس دارد از درون سررشتهء رنگم * كه پرواز بلندش تا كنار دامنست امشب چه جاى غير در بزمت كه از سرشارى غيرت * بدل داغم ز چشم بىنگاه روزنست امشب نمىآيد نگه هر دم ز بيم غير در ديدن * گل بيخار چيدن روى او را ديدنست امشب رقيب از وصل ما دارد اگر بيمارى رشكى * به از من كس نمىداند ، علاجش مردنست امشب وصال يوسف خود را به نسبت پير كنعانم * چراغ كشتهء چشمم ز رويش روشنست امشب برنگ گل دماغ از باده تر دارد ، بيا صيدى * اگر درددلى دارى مجال گفتنست امشب * قطع امّيدم ز خود محتاج هجر يار نيست * برگ ما را سيلى باد خزان در كار نيست از ضعيفان برنمىآيد درشتى نرم باش * سايه ناهموار گردد چون زمين هموار نيست